ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

تربچه ی مامان

سه شنبه 31مردادماه، بعداز تعطیلی رفتیم کلاس، برگشتم دیدم یه تربچه کوچولو وسط صورت پسملی سبز شده، الهی مامان بمیره بینیه خوشگلت خورده بود به صندلی... بعدازظهر خاله مریم یه قرار خاص داشت که ایشاالله تو پستهای بعد برات می نویسم، من و مامان جون و خاله منا رفتیم پارک، هم برای تمرین عکاسی هم برای تفریح شما، چقدر ذوق کردی، این اولین باری بود که می تونستی تو پارک راه بری، ولی از راه رفتنت عکس نشد بندازم، بعداز مدتها بردیمت پارک، آخه ماه رمضان بود و کلاسهای من، خیلی کیف کردی، واسه همینم امروز که جمعه بود با بابایی و خاله ها و دایی ها رفتیم شهربازی... و این اولین باری بود که سوار چرخ و فلک شدیم، و اینبار هم دوربین تو ماشین جا مونده بود مامانی ع...
4 شهريور 1391

مسلمون من،ما مسلمونیم

گاهی اوقات اینقدر نعمت بهمون نزدیکه و توش غوطه وریم که یادمون میره خدا چقدر مهربون بوده که ما رو در این شرایط آفریده، در این مواقع نیاز به یه تلنگر داریم که یه نیم نگاهی به جایگاهمون کنیم، و دیروز با دیدن فیلم "شکارچی شنبه" خدا رو شکر کردم که مسلمونم و یه فرزند مسلمون دارم... خدایا شکرت... ...
28 مرداد 1391

مرداد ماه،ماه عشق

آرزوی داشتن خواهر، و خدا خاله منا رو 20مرداد 67 بهم داد... 27مرداد 87 بله برون مامان و بابا... 30مرداد87 عقد مامان و بابا، روزی که پیوند عشقمون بسته شد... و 15 مرداد90 دنیا اومدن فرشته کوچولومون... مرداد دوستت دارم... ...
28 مرداد 1391

شش دندونی

یکشنبه22 مردادماه، رفتیم و واکسنتو زدیم، خدا رو شکر تب نکردی، البته خاله می گه ممکنه تب این واکسن یه هفته ده روزه بعد باشه... تولد ششمین دندون زندگیت هم مبارک عزیزم... بالا دندون پیش سمت راست... ...
23 مرداد 1391

قدم به قدم با عشق

اینقدر این یک سال برام شیرین بوده که دلم نیومد به راحتی از لحظه به لحظه ش بگذرم و خواستم که یه خلاصه ای از روزهای با تو بودن و برات ثبت کنم، واسه خودم هم یه مرور شیرینی بود از قدم به قدم با عشق برداشتنهایم کنار تو... ماه اول(تا15شهریور): ماه رمضان بود، مهمانها یا با زبون روزه میومدن و میرفتن یا بعد از افطار میومدن، بنده خدا مامان جون  چقدر برامون زحمت کشیدن، مادرجون هم برای دیدنت این همه راه میومدن... روز سوم بابامحسن شناسنامه تو گرفت ... روز هشتم یعنی دقیقا اولین شنبه ی بعد از تولدت نافت افتاد ...بعد از دوهفته 28مردادماه با بابامحسن برگشتیم خونه دقیقا همون روز باباجون مهدی شما رو عقیقه کردن... 23 روزه بودی که ختنه شدی و کمی...
20 مرداد 1391

یک سال گذشت

یک سال گذشت درست همچین شبی بود که تو همین اتاق با استرس خوابیدم، به امید اینکه عزیز دلم فرداش بغلم باشه، اینترنت خونه ی مامان جون اینا قطع شده بود، زحمت پست آخر بارداریمو دخترعمه ی عزیزم مریم کشید، با این مضمون که من فردا برای زایمان میرم دعام کنید، می دونستم تا مدتی نمی تونم به نت سر بزنم و دلم برای وبلاگت تنگ میشه... شب خاصی بود، باورنکردنی، اینکه چی میشه، به تمام دوستان و آشنایان پیامک دادم که دعامون کنن، با دلداریهای بابایی خوابیدم... هیچ وقت یادم نمیره، بریچ بودی و نچرخیدی، سرت تا شب آخر نه بهتره بگم تا لحظه های آخر روی معدم بود، درست زیر پرده ی دیافراگم... شب آخر حسابی فشار میدادی، خودت هم خسته شده بودی از اون همه جا تنگی...
15 مرداد 1391

اولین اردوی عکاسی

جمعه به همراه بابامحسن و دایی هادی و دایی علی، سه هنرجو یعنی مامانی و خاله ها، رفتیم به اولین اردوی عکاسی... و این هم سه نمونه از اولین تجربه ...
12 مرداد 1391

آپارتمان پسران

بعد از تولد ابوالفضل، امیرعلی به آپارتمان ما اضافه شد، و دو هفته ای میشه که این گل پسر آقا محمدطاها هم اومد قاطیه پسرها ... ...
8 مرداد 1391